چيزی ميان ۲ فريم

سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٢
( حو تما ) ی تلخ

وفتی دستهام رو توی دستهاش گذاشتم و به چشمهاش نگاه کردم ، بی اختيار گريه م گرفت .حتی نتونستم درست و حسابی ازش خداحافظی کنم . صدام در نمی اومد، بغلم کرد و  بوسيد ، دلداريم داد و گفت : نگران نباش ، همه چيز درست ميشه .

خدايا چرا تازه وقتی کسی رو پيدا می کنی که ميتونی ازش چيزای زيادی ياد بگيری ، خيلی زود از دستش ميدی ؟ اونهم کسيکه اميد و نشاط رو بهت هديه ميده و از در اختيار گذاشتن تجربه ش لحظه ای دريغ نميکنه . اين واقعا بی انصافيه .

ياد يکی از نوشته های جبران افتادم :

يگانه شيوه توجيه زندگی روزمره مان ، مهر ورزيدن و کار کردن با بهترين بخش وجودمان است . بايد قلب دل را بکار گيريم و جهان را با ديدگانی ببينيم که اشک ـ چه برای شادی و چه بخاطر اندوه ـ همواره از آن جاريست. 

و من به يقين اين شيوه زندگی رو تا ابد از اون ياد گرفتم. کار روزانه رو با خنده های شادی بخش رئيس شروع کرديم ، بی آنکه بدونيم ، آخرش رو با گريه های خودمون تموم ميکنيم 

( حو تما : ۲۰  روز آخر اسفند )

 

pink film

[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]