ساعت ۶ مهمون مياد ، کجاداری ميری ؟... بی آنکه جوابی بده ، مانتوش رو پوشيد و رفت. يادم اومد که شيفته . چاره ای نبود ،مجبور بودم تنهائی پذيرائی کنم . صدای ناهنجار بچه هاشون با سمفونی چايکوفسکی قاطی شده بود و اين تراژدی بعد از ظهرم رو تکمیل ميکرد.

دم دمای صبح بود که برگشت. بطرف آشپزخونه رفت . جای هميشگی قهوه داغش رو ميدونست....بغلش کردم و فهميدم که نيروی جاذبه چه کار آسونی انجام ميده...

- بازم بهت ميگم ، اين کار ، پدرت رو در مياره ، تا کی ميخای عذاب بکشی ....

بلند شو پسر ! اين حرفا چيه تو خواب ميگی ! ساعت ۶ شده ، بايد بری سر کار.اينقدر تلفنی حرف ميزنی که گيج شدی .. !!!.. مادرم بود .

/ 2 نظر / 2 بازدید
ترنم

؟

ترنم

اين روزا هرکی هر چی بگه من وافقم تا ببينم کی ميگه عينک من بايد عوض شه.