هميشه قبل از اينکه ساعت رو ميزی م  زنگ بزنه ، با صدای زيبای اذان پدرم از خواب بيدار ميشم. اون روز صبح ، هنوز موقع رفتنم نشده بود که پدرم داشت اذان ميگفت. بلند شدم و بطرف اتاقش رفتم ، صدای دلنشين اذانش هنوز می اومد ، آهسته درب اتاقش رو باز کردم ، با آرامش خاصی خوابيده بود، چه لحظه قشنگی ، پائين تختش نشستم و به صورتش نگاه کردم ، مثل هميشه مهربون و زيبا بود...  وقتی ظهر که از سرکار برگشتم و موضوع رو بهش گفتم از فرشته ها حرف ميزد .

... و من هنوز با خودم کنار نيومدم...

/ 2 نظر / 2 بازدید
دلواپس

فکر مکنی قلم خوبی برای نوشتن داری رفیق . به هرحال کمی بخونی بد نیست.

مستانه پیرایش

سال نو مبارک سال نو مبارک.امیدوارم در سال جدید باخودت کنار بیای.