۹.

صبح که از خانه می روی

-  بعد از خدا  - 

ترا به پنچره می سپارم .

/ 5 نظر / 6 بازدید
کيا

مرا بياد پنجره اتاق کوچک خانه مان انداختی... ساعتها در آن می نشستيم و درس می خوانديم...و صدای باران که بر حلبی پشت بام خانه مان می کوبيد... و برگهای درخت انجير که هميشه را ه آب حياط خانه را مسدود می کرد... منتظر ديدارشان هستم.

آزاد

زيبا؛صريح؛کوتاه. بسيار از نوشته های شما لذت بردم.موفق باشيد...

سينا

سلام دوست عزيز مثل هميشه قشنگ ممنونم که به من سر زدی اما انگار زياد خوشت... به هر حال خوشحالم کردی بازم سر بزن خدا نگهدار

Silverboy

قراره اتفاقی بیفته ؟! شماره معکوس میزنی ؟!

جوجو

پنجره ای برای محافظت از يار ؟