من آن زن را از زمان کودکی ام می شناختم:  خانه سالمندان ، بهار 83

 يکی  از دوستان پدر و مادرم بود و در محله ما  زندگی می کرد هنوز رفتار های ؛ خانم بزرگ مابانه اش ؛ را به خاطر دارم .حالا اينجا روی اين تخت دراز کشيده و استخوانهای صورتش از زير پوست و گونه هايش بيرون زده. او مرا بخاطر می آورد . در سکوت به من نگاه می کند و می گريد.

 

 

... اين پروژه سنگين عکاسی مرا موميائی می کند ...

/ 4 نظر / 2 بازدید
The Power of Love

تو يک ديوانه ايييی.(چون هيچی از حرفات نفهميدم گفتم.).پيروز باشی

..

سلام و ببخشيد نبايد بدون خداحافظی می رفتم شرمنده

كيا

...نامش را به من بگو.... خاطراتمان يکيست.... ......